تعارض يا كشمكش:
يكي از مسايلي است كه در طول تاريخ ، در زندگي همه انسانها بوده است. تضاد منافع – تفاوت در ادراك – تفاوت در ايده آلها و برنامه ها و موضوعات ديگر از عوامل بوجود آوردندۀ تعارض هستند. در سازمانها نيز،هنگامي كه بين نيازهاي فرد و سازمان، هماهنگي نباشد و هر طرف كوشش كند، با سلب منافع و حقوق ديگري ،به منافع و حقوق بيشتري دست پيدا كند، تعارض بوجود مي آيد.در گذشته تصور مي شد وجود اختلافها و تفاوتها موجب از هم پاشيدگي سازمان و كاهش ارزش و اعتبار مديريت مي شود.
اِلتون ميو (Elton Mayo ) تعارض در سازمان را يك بيماري اجتماعي مي دانست و در مقابل آن به همكاري به عنوان يك وضع همراه با سلامتي مي نگريست.ولي در مطالعات و بررسيهاي بعدي معلوم شد كه وجود تفاوت و اختلاف،الزاماً زيان آور و مخاطره آميز نيست. اگر مديريت بتواند از نيروها، اختلاف نظرهاو تفاوتهاي موجود با مديريت درست بهره گيري كند،همين تفاوتها موجب رشد افراد و سازمان مي شود. كه اين نگرش باعث پيدايش بحث تعارض (Conflict Management شد.مري پاركر فالت (Mary parker Follett) از اولين كساني بود كه مسأله تعارض بعنوان يك موضوع الزاماً بد كه در مديريت اختلال بوجود آورد، نمي نگريست. به عقيدۀ او با روابط انسان مطلوب مي توان از تعارض در راه پيشبرد اهداف سازمان استفاده كرد.
تعريف تعارض و مديريت تعارض:
در يك نظر كلي، هر گونه عدم توافق بين دو نفر يا دو سازمان تعارض نام دارد كه ممكن است عيني و مملوس و يا پنهان و غير قابل ديدن باشد.
تعارض زير خاكستر(مخفي): به حالت پنهان تعارض گفته مي شود و آن عدم توافق بين افراد و گروههاست كه از بيان و اظهار آن در انظار عمومي يا بطورآشكار خودداري مي شود.
از نظر هلريگل، اسلوكوم و وودمن ( ( Hellriegel – Solcum- Woodman تعارض فرآيندايست از ادراك يك فرد از اين كه فرد، گروه و يا سازمان ديگر با آنچه براي او با ارزش است برخورد منفي دارد. بطور كلي و از نظر ما،تعارض فرآيند ادراك و يا احساس هرگونه ناسازگاري در درون و يا بين افراد، گروهها و يا سازمانهاست كه منتهي به رفتار پنهان و يا آشكارايِ متعارض در دو طرف گردد.در تعريف فوق نكات زير اهميت دارد:
1. تعارض فرآيند است، يعني جريان عمل هدفمند و مجموعه اي مستمر.
2. ادراك و يا احساس ناسازگاري عامل اساسي تعارض مي باشد.
3. تعارض ممكن است در درون يك نفر، بين دو يا چند نفر، بين گروهها و حتي سازمانها بوجود آيد.
4. تعارض ممكن است حالت پنهان و يا آشكارا داشته باشد.منظور از مديريت تعارض، مديريت در حالت وجود تعارض است و عقيده بر اين است كه تعارض منبع با ارزشي از انرﮊيهاي آزاد شده انساني است كه مدير ميتواند از آن براي اصلاح جو در جهت رشد افراد در سازمان استفاده كند.
فرايند تعارض:
به اعتقاد رابينز(Robbins) فرآيند تعارض در چهار مرحله شكل مي گيرد:
مرحله اول - مخالفت بالقوه: از نظر رابينز، عواملي مانند نوع ارتباطات، وضعيت ساختار و ويژگيهاي شخص زمينه ساز يا عوامل بالقوه مخالفت مي باشند.
مرحله دوم – ادراك تعارض و شخصي دانستن آن:تعارض موقعي شكل واقعي به خود مي گيرد كه طرفين و يا يكي از دو طرف ادراك و يا احساسي مبني بر وجود تعارض داشته باشد. اين ادراك يا احساس از نشانه هاي تعارض و يا بر اثر درگيريهاي مشهود، قابل درك و احساس مي باشد. موقعي فرد از نظر عاطفي درگير مي شود و دو طرف دچار اضطراب و دشمني مي شوند كه عدم توافق به روشني حس مي شود.
مرحله سوم – رفتار: اگر يكي از طرفين تعارض بطور آگاهانه و از روي عمد،كاري كند كه طرف ديگر را
از رسيدن به اهداف و يا نيازهاي خود باز دارد، مرحله رفتاري تعارض بوجود مي آيد.گاهي اوقات طرفين
تعارض براي جلوگيري از پيشرفت طرف مقابل، دست به اقدام زيركانه و از روي طراحي مي زنند بدون آنكه آثاري از كارهاي خود نشان دهند. در عين حال امكان دارد كه طرفين تعارض با روشهاي خشونت آميز و حتي درگيريهاي فيزيكي با هم روبرو شوند كه در اين حالت رفتارهاي مقابله با تعارض مانند سلطه، احتراز، مدارا، تشريك مساعي و مصالحه بوجود مي آيد.
مرحله چهارم- نتيجه : مجموعه رفتارهايي در شرايط تعارض و از طرفين درگيري به ظهور مي رسد و باعث ايجاد آثار و نتايجي مي شود كه بر روند كار مديريت، سازمان، افراد و گروهها تأثيرمي گذارد.
گاهي اوقات، ممكن است اين درگيريها باعث آرام شدن طرفين شود و دو طرف با گذشتن از قسمتي از حق خود به مصالحه برسند و يا با برخورد منطقي به علل تعارض پي ببرند. از طرف ديگر نيز امكان دارد تعارض نتايج منفي و زيان باري داشته باشد كه باعث ايجاد تعارضهاي بيشترو گسترده تر شود. به عقيدۀ كُلمَن ( (Colmanاگر در زمان و موقعيت مناسب چاره اي براي تعارضات انديشيده نشود،مراحل و اشكال زير بوجود مي آيد:
1. سمت تعارض از وضعي خاص به يك حالت عمومي پيش مي رود، يعني موضوعات كوچك و مشخص به موضوعات بزرگ و كلي و عمومي تبديل مي شود
2. موضوعات و مسايل جديد به آن افزوده مي شود.
3. در اثر بالا گرفتن تعارض، مجادلات يك طرفه مي شود و افراد بصورت تعصب آميزي تنها به درست بودن نظرهاي خود اصرار مي كنند و حاضر به گوش دادن نظرهاي يكديگر نيستند.
4. عدم توافقها و اختلاف نظرها،كم كم به مخالفت اشخاص با يكديگر و تبديل به ضديت آنها مي شود.
5. هنگامي كه ضديت افزايش مي يابد، افراد سعي مي كنند با كمك ارزشهاي اجتماعي مانند نسبتهاي
سوء اخلاقي، فساد، شكستن ارزشهاي مذهبي و سياسي به يكديگر، با هم به مقابله بپردازند.
6. گروههايي كه در ابتداي تعارض درگير بودند، خود را از صحنه تعارض كنار مي كشند و بالعكس
گروههاي سازمان يافته جديدي، به علت ارزشي بودنِ آن وارد منازعه مي شوند.
7. با افزايش تعارض، مسايل حرفي و كلامي زيادتر مي شود.
علل تعارض:
تعارض به علتهاي فراواني بوجود مي آيد كه از جهت اختصار به برخي از علل اصلي آن اشاره مي شود. به نظر آرنولد تِنِن بوم (Arnold tannebuum) علتهاي تعارض به شرح زير مي باشد:
1. تفاوت ادراك و شناخت: تفاوت ادراك در يك مسأله از سازمان، تفاوت ادراك در سلسله مراتب اداري، نوع انگيزه و شخصيت فرد، محيط، اشكال ارتباط و مفهوم آن، مفهوم اختيار و دستورات و تفاوتهاي نگرشي مسايلي هستند كه باعث تعارض مي شوند. چون انسانها با توجه به تجربيات گذشته و همچنين شكل خاص شخصيت ، در درك مسايل همسان، متفاوت اند.
2. تفاوت در ايده آلها و هنجارها: فلسفۀ ارزش و فكري افراد با يكديگر متفاوت است، كه اين تفاوت فكري و عقيدتي و نگرشي هر فرد نسبت به فرد ديگر، باعث ايجاد تعارض مي گردد. تفاوت بين هنجارهاي سازمان و فرد دربارۀ ميزان توليد از نظر مدير و كاركنان، شكلهاي تصميم گيري فردي يا گروهي، مديريت آزاديخواها و مستبدانه و غيره از نمونه هاي تفاوت در ايده الها و هنجارهاست.
3. تفاوت در وفاداري: معمولاً در سلسه مراتب اداري، هر چه قدر مقام بالاتري برود، ميل به پشيباني از مقررات و اهداف سازمان بيشتر مي شود و بالعكس تمايل به وفاداري در طبقات پايين تر كمتر است. كه اين وفاداري مديران به قوانين و مقررات اداري با مقايسه با درجه وفاداري زير دستان، ممكن است ايجاد تعارض كند.
4. ويژگيهاي شخصيتي: براساس پژوهشهاي انجام شده، نوع هاي شخصيتي متفاوت، از نظر آمادگي
براي بوجود آوردن تعارض با هم تفاوت دارند. در تقسيم بندي معروف آدرنو، شخصيتها به نوع
( (Aو(B) تقسيم مي شوند كه نوع A معمولاً افراد دروانگرا هستند كه اين افراد زود رنج، خودخور،عجول و حساس اند و توان تحمل كمتري دارند. اين افراد زودتر عصباني مي شوند و نمي توانند رفتارهايي كه بر خلاف سليقه آنهاست را به آساني تحمل كنند كه زمينه هاي بيشتري براي ايجاد درگيري دارند.در مقابل افراد نوع B افرادي خونگرم، اجتماعي و معاشرتي هستند و مي توانند با ديگران كار كرده و تفاوتهاي آنها را بپذيرند. اين افراد كار گروهي را دوست داشته و توان تحمل نظر و آراء متفاوت و بعضاً مخالف را دارند. پژوهشهاي آدرنو نشان مي دهد كه افراد گروه كه A شخصيتي اقتدار طلب و مستبد مي باشند، براي قدرت ارزش زيادي قايل هستند و براي كسب آن دست به هر كاري مي زنند. اين افراد از نظر رواني خشك و متعصب اند كه اين گرايشات خصمانه ممكن است مربوط به رفتارهاي سخت و تهديد آميز و تعصب آلوده خانواده آنها مخصوصاً در دوران كودكي باشد.
5 . ناكامي: انسان موجودي است كه از يك طرف ويژگيها و نيازهاي حيواني مانند نيازهاي مادي و فيزيولوژيكي دارد. و از طرف ديگر نيازهاي خاص انساني مانند نيازهاي اجتماعي و رواني دارد. كه براي زنده ماندن و متعادل زندگي كردن بايد نيازهاي جسمي، اجتماعي و رواني خود را تأمين كند. هر مانعي كه بر سر راه تأمين نيازهاي انسان باشد، سبب پيدايش تعارض در درون انسان و بين انسان و محيط مي شود. مشكلاتي مانند تنش، پرخاشگري، نابهنجاري اداركي،عقده هاي حقارت، تهاجم و ناكامي، در حقيقت تعارضهايي هستند كه به خاطر عدم ارضاي نيازهاي انسان، بوجود مي آيد. چنانچه فرد، عليرغم كوششهاي فراوان نتواند در تأمين امنيت خود از آسيبهاي مختلف موفق باشد دچار تعارض مي شود. همچنين امكان دارد كه به خاطر از دست دادن انرژيهاي زيادي كه براي عادت به يك محيط، شغل و يا زندگي صرف مي كند نيز دچار تعارض گردد. به اعتقاد مولينز ( (Mullinsحفظ قلمرو زندگي براي افراد بسيار مهم است. انسان دوست دارد از ماشين، شغل، تكنولوژي، اطاق، صندلي و يا ارباب رجوع معيني استفاده كند و اگر كسي بخواهد قلمرو كلي و يا حتي اجزاء قلمرو او را تهديد كند، به مقابله با او مي پردازد كه ريشه اصلي، وجود تعارض مي باشد. براساس آنچه شِلدُن(Sheldon) گفته است: ريشه بسياري از تعارضات و ناسازگاريها، به خطر افتادن و سركوب شدن عزت نفس انسانهاست. به نظر او در سازمانهاي امروزي، كارگران هويت خود را از دست مي دهندو بي نان و نشان مي شود و همانند چرخ دنده هاي يك ماشين كه بي روح اند تبديل به يك جسم مي شوند. در حقيقت به نظر او در اين حالت انسانها عزت نفس خود را از دست داده اند. فِرد لوتانز(Fred Luthans )دسته اي از نيازهاي انساني كه تأمين آنها به علت تنگناهاي زماني، مكاني، وسيله اي و اجتماعي به آساني امكان پذير نيست را به عنوان تعارضات رواني خوانده است. او تعارضات رواني را به سه قسمت تقسيم مي كند:
الف. تعارض گرايش – گرايش: اگر فردي در مسير تأمين نيازهايش با دو يا چند محرك مطلوب روبرو شود، ولي به علت محدوديتهاي قانوني يا اجتماعي مجبور باشد يكي ازآنها را انتخاب كند، دچار تعارض مي شود. مثال: اگر به شخصي دو شغل ممتاز پيشنهاد شود و هر دو را دوست داشته باشد، ولي به دليل منع قانوني نتواند هر دو را انتخاب كند دچار كشمكش رواني مي شود.
ب. تعارض گرايش – احتراز: گاهي انسان در برابر جنبه هاي مثبت و منفي يك موضوع يا امر واحد
قرار مي گيرد كه ايجاد كشمش رواني مي كند.مثال:فروشنده اي كه به مباني اخلاقي و اسلامي اعتقاد
دارد و نمي خواهد از طريق احتكار سود زيادي بدست آورد، ولي بدليل نياز به درآمد و يا سرمايه بيشترو
يا رفتار ساير فروشندگان دچار كشمكش رواني مي شود.
ج. تعارض احتراز- احتراز: در اين حالت، فرد در مقابل دو يا چند انگيزه منحصر به فرد ناخواسته قرار مي گيرد كه انتخاب هر يك از دو راه براي او نامطلوب است.مثال: كسي كه شغلش را دوست ندارد، ولي از اخراج شدن نيز هراس دارد،دچار كشمكش رواني مي شود.
5. ارتباطات غير اثر بخش: ارتباط مؤثر يا اثر بخش يكي از ابزارهاي انسان براي درك ديگران و رسيدن به تفاهم برقراري روابط مي باشد. در حقيقت افراد به خوبي افكار، اعتقادات و روشهاي يكديگر را درك نمي كنند و به همين فكر مي كنند كه با هم اختلاف عقيده و تعارض دارند. عوامل مختلفي چون تربيت، آموزش، فرهنگ، ادراك، كانال ارتباطي، وسيله ارتباطي و مهارتهاي ارتباطي در برقراري ارتباط اثربخش و يا غير اثربخش بودن آن يا سوءتفاهم و تعارض نقش دارند. طرز استفاده درست از كلمات و همچنين فرهنگ و تمدن پيشرفته تر آدميان، توان برقراري ارتباط آنها را افزايش مي دهد.
6.
نمودار شكلهاي مختلف ارتباطي،رفتار متعارض فرآيند و نتايج |
به نظر كلتنر زماني تعارض رخ مي دهد كه مردم درگير رفتارهاي ارتباطي مي شوند و ارتباط آنها به ارتباط متقابل و باز خورد از طرف مقابل منجر شود. او تأكيد دارد كه ارتباطي بوجود نيايد، اساساً تعارض هم بوجود نمي آيد. او در يك جدول، شكلهاي مختلف ارتباط گفتاري را ترسيم مي كند و مي گويد هر يك از شكلهاي تعارض، فرآيند خاص را داشته و در نهايت به نتايج خاص منتهي مي شود.
|
شكل ارتباط گفتاري شكل متعارض سيستم فرآيندي حاصل تصميم قابل قبول
رفتار قابل قبول |
|
گفتگو بر سر اختلافات ترديد كردن بررسي مشترك ائتلاف نظزيات براي رسيدن
استدلال كردن عدم توافق مذاكره به رضايت خاطر دو جانبه
چانه زدن هنوز رضايت خاطردو جانبه
حكميت ممكن است
تشويق و استدلال مجادله رضايت خاطر دو جانبه كمتر
امكان دارد
فشارهاي روان شناختي تهديد تبليغ رضايت خاطر دو جانبه
و تشويق غير متحمل
دستورت، او امر و جنگ زدو خورد صدمه دو جانبه و نابودي
اظهارات يكي يا هر دو |
|
7. تعارض نقش: انسان زندگي خود را در قالب كار فعاليتهاي مختلف هدايت مي كند. و كار نيز از نقش
و يا نقشهايي تشكيل مي شود كه بر عهده فرد گذاشته مي شود. سر جيُواني و كاوِر (Sergiovanni and carwer)با نتيجه گيري از پژوهشهاي گتزلز، ليفام و كَمپبِل مي گويند كه نقشها عناصر ساختاري يا هنجاري هستند كه رفتارهاي نقش در سازمان و همچنين حقوق و الزامات متقابل سازمان را نسبت به سازمان تعريف مي كنند. ممكن است ، اين نقشها و نقش پذيرها كه نشانه مسئوليت پذيري، احترام، قدرو منزلت و شناخته شدن فرد مي باشد به دلايل و اشكال مختلف دچار اشكال شود كه به آنها تعارض نقش مي گوييم. تعارض نقش ممكن است بصورت ابهام در نقش، انتظارات متعارض ازيك نقش،نقشهاي متفاوت ومتعارض زيادي بار نقش، كمبود بار نقش و غيره نمايان شود.در تعارض بين نقشها، فرد در آن واحد مجبور است چند نقش را چه به لحاظ مسئوليتهاي مختلفي كه بر عهده دارد و چه به لحاظ متعارضي كه در آن نقشها وجود دارد ايفا كند. برآوردن انتظارات متفاوت و ايفاي نقشهاي گوناگون كه بعضاً متعارض هستند فرد را در فشاررواني قرارمي دهد. اين فشاررواني كه به دليل تعارض بوجود مي آيد دو اثر متفاوت دارد.
در حالت اول، فرد از درون با خود درگير مي شود و كشمكش رواني پيدا مي كند.
در حالت دوم، فرد نمي تواند به همه انتظارات رؤسا، همكاران و ارباب رجوع پاسخ دهد، در نتيجه بين آنها تعارض و درگيري بوجود مي آيد.
گاهي اوقات نقش و مسؤليت فرد با ويژگيهاي استعدادي و شخصيت او ناسازگاري ندارد. مثلاًاگر كسي كه اصولاً فردي درون گرا و غير اجتماعي است، در شغلي مانند پرستاري يا كارهاي گروهي قرار داده شود، به علت عدم علاقه يا ناتواني در برقراري روابط انساني با ديگران دچار مشكل خواهد شد و پس از مدتي كار، افراد ديگر از رفتار او خسته مي شوند و او نيز تحمل آنها را نخواهد داشت و دچار تعارض مي شود.
راههاي برخورد مناسب با تعارض:
نكته بسيار مهم در برخورد مناسب با مسأله تعارض اين است كه فرآيند تعارض امري پيچيده است كه
به عواملي محيطي و دروني زيادي وابستگي دارد. تجزيه و تحليل محيط و عوامل رواني و دروني، يكي از پيش نيازهاي برخورد مناسب مي باشد. در تجزيه و تحليل مشكل تعارض بايد علل بوجود آمدن تعارض، زمان و طول مدت شكل گيري تعارض و نظاير آن مورد توجه قرار گيرد. به گفتۀ آرنولدتنن بوم، اگر تعارض بطور منطقي مورد بررسي قرار نگيرد و بطور منطقي با آن برخورد نشود، اشكالات زير بوجود مي آيد:
1. تعارض انگيزش را در بسياري از كاركنان مي كاهد. تعارض علاقه انسانها را كم كرده و سدي جلوي ارضاي نياز افراد مي دهد.
2. تعارض جلوي كنترل موثر و همكاري را مي گيرد. هنگاميكه اطلاعات لازم ، در اثر تعارض، به مدير نرسد او نمي تواند كنترل مطلوب را اعمال كند. تفاوت در پادداشها، رضايتمندي، علائق، ايده آلها، مشاركت و وفاداري كمكم به مخالفت، عدم اعتماد و دشمني مي كندكه باعث بهم خوردن كنترل و همكاري مي شود.
3. توليد مخالف براي سازمان و مدير مي كند. تعارض سبب بروز مخالف و افراد مخالف به اشكال مختلف مي شود. از جمله شكلهاي عمل افراد مخالف را ميتوان مقاومت منفي چون ندادن اطلاعات لازم، غيبت، تعارض، كم كاري و پيدا كردن راههاي قانوني براي اعتراض، اعتصاب، تحريك، تهديد، تهاجم، تخريب و غيره مشاهده كرد. برخورد مناسب با تعارض راههاي فراوان و نسبتاً پيچيده اي دارد كه از باب رعايت اختصار به پاره اي از راه كارها اشاره مي شود:
1. مدير نبايد عدم توافق را اساساً و خودبخود مخرب و بهم زنندۀ نظم و سازمان بداند.مدير بايد اختلاف نظرها و سليقه ها را به عنوان يك نياز بپذيرد. مشكلات و ناراحتيها بايد شنيده شود. هيچ يك از مشكلات نبايد به عنوان تهديد كنندۀ احترام و اقتدار قانوني سازمان و مدير به حساب آيد.
2. مدير بايد جلساتي برقرار كند كه در آن: الف- از كارها و پيشترفتها و برنامه هاي سازمان و مديريت انتقاد شود. ب- افراد و گروهها نظريات خودشان را بيان كنند و پيشنهادات لازم را بدهند و ج- گلايه ها، شكايات و تقاضاها شنيده و اطلاعات لازم براي آنها گرفته شود.
3.مدير بايد اعتماد و پشتيباني رهبران سازمان غير رسمي و مردم را جلب كند. در عين حال براي آن كه گسترش عدم توافق به تعارض جدي جلوگيري شود و در اثر تعارضي را كه در حال توسعه است به حداقل برسد، بايد رهبران و افراد ذي نفوذ را در برنامه ها مشاركت داد.
4. مدير بايد وسيله مشاركت تمام افراد منتقد را فراهم كند. مدير بايد علاوه بر مشاركت افرادي ذي
نفوذ تمام افرادي كه به نحوي ناراضي هستند و يا انتقاد مي كنند را وارد كار كند و به آنها مسئوليتي بدهد.
5. مدير بايد، قدرت، توانايي، مهارت و علاقه بررسي عيني دو طرف مسأله را داشته باشد. چه بسا با دليل و فكر بشود ثابت كرد كه يك طرف دعوا حرف غير منطقي غير قابل دفاع و بيهوده اي دارد و يا اينكه بشود ثابت كرد كه هر دو طرف يك نظر واحد دارند ولي از دو جهت يا جنبه مسأله بيان مي شود. البته در هر حالت بايد تجزيه و تحليل منطقي و سازنده باشد.
6. مدير بايد قبلاً كوشش به ايجاد وحدت و اتحاد بين مديريت، كاركنان و ارباب رجوع كند. يكي از كارهاي او مي تواند اين باشد كه توضيحات و راهنمايي هاي خود نظر يكساني در بين افراد بوجود آورد و موارد احتمالي و يا اختلاف را توضيح دهد. به عنوان مثال، جلسات اولياء و مربيان و توضيح اهداف مدرسه مي تواند از فاصله ادراكي مدير، مربيان و اولياء بكاهد.
7. مدير مي تواند، گاهگاهي گروه زماني را براي جلوگيري و يا كاهش تعارض تعيين كند و از نفوذ ذي نفوذ بهره گيرد.
8. رفتار و روابط مناسب: اخلاق و نوع رابطه اي كه مديران با ديگران برقرار مي كنند در پيدايش
تعارض تأثير دارد. عده اي از مديران با تندخويي و پرخاشگري زمينه هاي پيدايش تعارض فراهم مي سازند. تيپهاي شخصيتي نوع الف يا درونگرايان كه معمولاً كم صبر، كم حوصله، ديرجوش، سرد و گروه گريزان هستند و آن گونه كه بايد نمي توانند بر عواطف و احساسات خود غلبه كنند بيشتر شخصيتهاي نوع ب كه اجتماعي، خونگرم و زودجوش هستند سبب بروز تعارض مي شوند. سازگاري با ديگران، دوست داشتن انسانها خوش بيني، اعتماد، مفيد و مثبت ديدن افراد و پذيرفتن تفاوتهاي فردي افراد از عوامل كاهش تعارض هستند. عصبانيت يكي از عوامل بروز تعارض مي باشد. ريس و برندت(Reece and Brendt) مي گويند، ريشه بسياري از تعارضات عصبانيت است. گرچه عصبانيت مي تواند به شيوه اي مخرب ظاهر گردد، اما مدير مي تواند عصبانيت را به انرژي تبديل كند و از آن در يافتن راه حل مناسب كه همگان از آن بهره بگيرند استفاده كند.
9. بوجود آوردن محيط مناسب و امن: طرز تلقي و برداشت انسان از محيطي كه در آن زندگي مي كند تأثير زيادي بر رفتار او دارد. اگر فرد احساس كند در محيطي سالم، امن و مطمئن زندگي مي كند و به آن اعتماد داشته باشد، بسياري از مشكلات و نابسامانيها را مي پذيرد.
10. بكار بردن روش حل مسأله: منظور از روش حل مسأله: تجزيه و تحليل مسأله و علل بوجود آوردندۀ آن و ارائه راههاي درست براي كاهش يا از بين بردن آن علتهاست. توجه به علل، محيط و ماهيت مسأله درست براي كاهش يا از بين بردن آن علتهاست. توجه به علل محيط و ماهيت مسأله نياز به بررسي دقيق علمي و واقع بيني دارد. مديري كه از طريق حل مسأله به بحث تعارض نگاه مي كند، ممكن است بيشتر مواقع آن را طبيعي مورد ارزيابي قرار دهد و ضرورتي براي نگراني احساس نكند. چنانچه مسأله علل خاصي دارد كه يك طرف و يا طرفين در آن دخالت دارند، از روي واقع بيني و تشخيص درست هر دو طرف با همكاري يكديگر مسأله را حل مي كنند.